ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گاييدن دختر احمق خدمتكارمون با همكاري دوستام
نویسنده پیام
hamed45 آفلاین
Registered

ارسال ها: 28
تاریخ ثبت نام: Nov 2010
اعتبار: 0

درجه: 4
ارسال در روز: 2 / 75
hamed45's HPhamed45's HP
فعاليت در روز: 9 / 558
hamed45's MPhamed45's MP
تا درجه بالاتر: 3%
hamed45's EXPhamed45's EXP
شماره ارسال: #1
گاييدن دختر احمق خدمتكارمون با همكاري دوستام
گاييدن دختر احمق خدمتكارمون با همكاري دوستام

يه روز پنجشنبه بود كه مامانم از خواب بيدارم كرد و گفت :من دارم مي رم بهشت زهرا سر خاك بابام و بعدش هم با خالت(البته نه خاله چهل و هشت سالم!),مي ريم يه سر به مادربزرگت بزنيم. امروز قراره حيدر (خدمتكارمون بود كه هفته اي يه بار ميومد و خونمون رو تميز ميكرد) بياد. از خونه بيرون نري ها,تازگيها خيلي تنبل شده اين حيدر, بايد بالا سرش وايسي,ليست كارايي كه بايد بكنه رو گذاشتم بغل ميكرو, بي خيال بازي در نياري ها,
نيام ببينم كار نكرده ,رفته باشه ها و.........
خلاصه من از تمام اين حرفا,فقط اينو فهميدم كه گويا پنجشنبمون به فاك رفته و با گفتن صد بار چشم, دوباره خوابيدم.
نميدونم ساعت چند مامانم رفت بيرون ولي ساعت حدود 9 بود كه با صداي زنگ در بلند شدم و به هواي اينكه حيدر پشت دره با همون وضعيت خواب آلو,رفتم و در رو وا كردم(با يه شورتك و ركابي) .
كه يهو ديدم يه دختر چادري جلوم ظاهر شد

پرسيدم: شما؟
دختره با خجالت (احتمالا" به خاطر وضعيت لباساي من) ,سرش رو انداخت پايين و گفت :سلام!منزل آقاي ...
با تعجب گفتم : بله,فرمايش؟
گفت:سلام !, من دختر آقا حيدرم,آقام سرما خورده ,گفت كه من بيام خدمتتون.
منم كه با ديدن اين جنس لطيف به جاي اون باباي كيري سيبيل كلفتش اومده,خواب از سرم پريد , ايشون رو با اسكن كامل(البته از روي چادر) به داخل خونه هدايت كردم.
بنده خدا تا داخل خونه شد پرسيد: خانوم كجاست؟
من هم في البداهه گفتم :سرشون درد ميكنه, تا صبح نخوابيدن, قرص خوردن, تازه خوابشون برده,من بهت ميگم چيكار كني.
گفت: ايشالله زودتر خوب شن ,از كجا شروع كنم؟
گفتم:لباس كارت رو بپوش ,يه چايي بخور ,بهت ميگم(تمام فكرم اين بود ,چادرشو دربياره).
گفت: دستتون درد نكنه ,همينجوري خوبه.
منم خيلي جدي گفتم:يعني چي خوبه؟ مگه نيومدي كار كني؟ با اين چادر چاغچور كه نميشه كار كرد.اگه حال نداري ,برو بابات كه خوب شد,خودش بياد. من حال ندارم مامانم كه پا شد غر غر كنه و بگه خونه خوب تميز نشده.
اون بنده خدا هم كه از توپ و تشر من , بدجور جاخورده بود(شايد هم ترسيد ,اگه برگرده ,باباش كونش بذاره) سريع چادرش رو در آورد و با يه مانتو و روسري بلند, جلوم وايساد و گفت :چشم آقا.
منم كه تو دلم خندم گرفته بود و ازطرفي ترسيدم اگه براي درآوردن مانتوش هم بخوام اصرار كنم,ممكنه قاطي كنه ,گفتم: خيلي خوب. بهتر شدو,اسمت چيه ؟
گفت:سميه.
گفتم: سميه ,حالا برو چايي دم كن. بعدش هم خودم رفتم دستشويي وحموم. لباسامو كه پوشيدم, اومدم تو آشپزخونه ,ديدم دستاش رو گذاشته زير سرش و روي ميز صبحونه خوابش برده. منم در حين اينكه كونش رو كه عقب داده بود ( همين باعث شده بود تا كمر باريك و كون خوش فرمش از روي اون مانتوي گشاد كيريش مشخص بشه .چون كش اومده بود و تا حدودي به تنش چسبيده بود) ,ديد مي زدم, دو تا چايي ريختم و روبروش نشستم(براي اين كنارش نشستم كه وقتي از خواب بيدار ميشه,احساس امنيت كنه و نترسه).
راستي اين سميه خانوم,صورت بيضي وسفيد , بدون غبقب و خالي از مو يي داشت(بر خلاف دخترهاي اين طبقه اجتماعي كه در اثر تعصب خانواده ها تا شب عروسي , پوست صورتشون پر پشم و پيليه و البته اين سميه خانوم هم از اين قاعده مستثنا نبود بلكه صورت و بدنش به صورت ارثي فاقد پشم و پيلي اضافي بود ) . چشماي نسبتا" درشت كه بدون يه ذره آرايش هم خوشگليشون تو چشم ميزد و ابروهاي دست نخورده به هم پيوستش , با رنگ قهوه اي روشنشون يه تركيب قشنگي درست كرده بودن. علاوه بر اين ها, يه دماغ كشيده ولي خوش فرم و يه چونه تيز و دهن كوچولو, با لب هاي نسباتا" گوشتالو به رنگ صورتي پررنگ(بدون رژ لب) رو اضافه كنين.
به آرومي صداش كردم. از خواب بيدارشد و هول كرد.
گفت: سلام! ببخشيد خوابم برد, الان چايي ميارم براتون.
گفتم: اشكال نداره,خوب شد استراحت كردي,چون امروز بايد خيلي كار كني,چايي رو هم من ريختم,فقط خيلي داغه ,حواست باشه لبات رو نسوزوني!
اونم خجالت زده گفت:آقا شرمندم كردين,دستتون درد نكنه ,خانوم بيدار نشدن؟
گفتم:نه,دير خوابيده,قرصم زياد خورده.
گفت: ميخواين براش چايي ببرم.
گفتم:نه ,ميگم خوابه.چاييتو بخور.
سميه هم اطاعت كرد و با فوت كردن, شروع كرد به خوردن چايي.
من هم كه واقعا" حشري شده بودم ,شروع كردم به مخ زدن و پرسيدم : درس ميخوني؟
گفت: نه آقا,دو سال پيش ديپلم گرفتم ولي دانشگاه قبول نشدم.
گفتم: بهت مياد دختر زرنگي باشي,حتما" واسه كنكور خوب نخوندي.
گفت: نه ,آخه آقام ميگه فقط سراسري اونم تهران(چه غلطا!).
گفتم:ولي به نظر من اگه سعي كني مي توني . نااميد نشو,خيلي حيفه.
گفت:چشم آقا.آقام ميگه شما دكتريد.
گفتم: آره , قراره بشم.
گفت: خوش به حالتون.
گفتم: نه بابا , اينطورام نيست. من حاضر بودم دختر بودم ولي ديپلم هم نداشتم.
گفت: آقا چه حرفايي مي زنيد.
گفتم: نه بابا به خدا راست ميگم, ما پسرا همش بايد جون بكنيم ولي دخترا راحت مي شينن تا يكي بياد سراغشون, عروسي ميكنن و خلاص.
گفت: نه به خدا ,الان من همش نگران اينم كه اگه يكي بخواد منو بگيره ,جهيزيه ندارم و
با خجالت ادامه داد: تازه اگه بخوان منو بگيرن .
گفتم:اولا" ,دلشون هم بخواد ,دختر به اين نازي........ دوما", اين دوره زمونه كه دخترا با پسرا دوست مي شن و پسرا هم واسشون خرج مي كنن و آخر سر هم با همون پولا كه از پسراي بدبخت تيغ مي زنن,ميرن جهيزيه مي خرن و شوهر مي كنن.
گفت: نه آقا, اين مال شما بالا شهرياست,طرفاي ما هركي رو با يه مرد غريبه ببينن, اصلا"ديگه كسي نمي گيردش.تازه اگه آقاش و داداشاش زنده اش بزارن.يه بار من با پسر بقاليمون سر يه كيسه شير دعوام شد , به گوش آقام كه رسيد, انقدر منو كتك زد كه داشتم مي مردم.
گفتم: همين حيدر خودمون؟
گفت:آره.
منم اداي عصبانيت رو دراوردم و گفتم: پدرشو در ميارم, چجوري دلش اومد تن دختر به اين قشنگي رو درد بياره, بزار ايندفعه ببينمش,مي دونم چه بلايي سرش بيارم,مرتيكه عوضي رو.
با دستپاچگي گفت: نه آقا تو رو خدا , منو ميكشه اگه بفهمه با شما صحبت كردم.
گفتم:نه عزيزم, نمي زارم بفهمه ,سر چيزاي ديگه بهش گير ميدم.
گفت: نه ولش كنيد تو رو خدا ,من اينجوري راحت ترم.
منم كه ديدم با شنيدن فحش به باباش و گفتن كلمه عزيزم, آب از آب تكون نخورد ,اميدوار تر از قبل گفتم: آخه عزيزم,خيلي ناراحت شدم
اونم گفت:ديگه چي كار ميشه كرد؟
گفتم:خيله خوب ,باشه ولي راستشو بگو؟اينجوري كه طرفداري حيدرو مي كني, فكر كنم ماجرا يه چيز ديگه بوده, نه شيطون؟
چند ثانيه سكوت كرد و گفت: نه به خدا, يه ماه بود هر وقت مي رفتم مغازشون, هي بهم چشمك ميزد و يه چيزايي يواشكي مي گفت كه من نمي فهميدم چي ميگه ولي منظورش رو متوجه مي شدم ,منتها محل نمي ذاشتم. تا اون روز صبح, به من كه مثل هميشه تو صف شير وايساده بودم ,دروغكي گفت: تو شيرتو گرفتي ,چند بار مياي تو صف,منم كه ميدونستم چرا اينو ميگه, عصباني شدم و باهاش دعوا كردم.
گفتم: آهان, پس اينطوري بوده خانوم خوشگل.بعدش هم يه چشمك بهش زدم و گفتم :حالا پاشو دوتا چايي بريز.
اونم سريع دوتاچايي ريخت و دوباره نشست.
گفتم: پس چرا با من دعوا نميكني؟ منم كه بهت چشمك زدم عزيزم.
گفت:آخه شما,آقاييد ,اون از اون آشغالاست.
گفتم:آهان,يعني هر كي آقا بود ,اشكال نداره؟
گفت :نه ,آقا تو رو خدا من و اذيت نكنيد.من بلد نيستم خوب جواب بدم.
منم خنديدم و گفتم: بابا من فكر كردم با او چادر و اين مانتو از اون حزبا للهيايي.
گفت: نه بابا,من نماز ميخونم و روزه ميگيرم ,ولي اصلا" ازحزباللهي هاخوشم نمياد . ما ها بايد چادر سر كنيم وگرنه منم از چادر خوشم نمياد, اونم مشكي. ,تازه از اين مانتو روسريم هم زياد خوشم نمياد ولي غير از اينا, مانتو و روسري ديگه اي ندارم,يعني يه دونه ديگه هم دارم ولي اين بهتره ,مال مهمونيه,حالا شايد امسال واسه عيد ,يه دست ديگه بخرم.
گفتم:مگه اومدي مهموني؟ خراب ميشن كه.
گفت: آخه چي كار كنم,بابام گفته اينجا ميام بايد با كلاس باشم.
گفتم : اشكال نداره من يه شلوار و تي شرت برات ميارم موقع كار كردن اونها رو بپوش.
گفت: باشه.
منم رفتم و شلوار كشيي كه مامانم پارسال براي كلاس ورزشش خريده و بيشتر از دو سه بار نپوشيده بود رو با يه تي شرت كه عمه كسخلم برام از هلند فرستاده بود(آخه اندازه بچه گي هام بود و فكر ميكنم مال كس ديگه رو اشتباهي براي من فرستاده بود) براش اوردم.
لباسا رو كه ديد گفت: دستتون درد نكنه,مانتو چي؟(عجب كس مشنگي بود)
منم كه تجربه اطاعت كردن سميه خانومو يه بار وقتي جدي شده بودم رو داشتم خيلي محكم و بي روح گفتم :مانتو لازم نداري, همينها رو بپوش.
اونم عين دفعه قبل ,هول شد وگفت :چشم آقا, كجا لباسامو عوض كنم.
اتاقمو بهش نشون دادم و اونم رفت تو و درو بست.
منم تا اون آماده شه ,به يكي از بچه ها كه دم خونه اون سه تا خواهر حشري (ماجراي گاييدن دوست دختر سابق داداشم و خواهر هاي حشريش) اومده بود دنبالم, زنگ زدم وخيلي سريع ماجرا رو تعريف كردم و گفتم با بچه ها آماده باشن كه اگه ايندفعه هم پا داد, اون ها هم دلي از عزا در آرن.
خلاصه بعد از حدود ده دقيقه, خانوم از اتاق اومدن بيرو,ن منتها با مانتو و روسري.
گفتم: بازم كه لباس پل وخوريت تنته سميه جان.
گفت: زيرش اونا رو پوشيدم, دستتون درد نكنه.
گفتم:چه فرقي كرد با قبل؟ اونا رو دادم كه لباسات خراب نشه عزيزم.
گفت :آخه يه جورين...خجالت ميكشم.
گفتم :اين بچه بازي ها چيه؟ از كي خجالت ميكشي؟مگه چي كار ميخواي بكني؟ بدو برو خودتو لوس نكن,كار داري ها!,لباسات خراب ميشن!
اونم با قدم هاي مردد به اتاقم بر گشت و بدون مانتو ولي با روسري مشكيش از اتاق اومد بيرون.
بعد هم به آرومي و با خجالت پرسيد:خانوم بيدار نميشن؟
با خنده گفتم: يعني خانوم بيدار شه ,تو راحتتري؟
من ومن كرد و گفت: نه ...يعني آره, يعني ميترسم اگه بيدار شن فكراي بد بكنن(آمار مامان و باباي مومن ما به گوش اون هم رسيده بود).
گفتم:خيالت راحت,با اون قرص هاي مسكن و خواب آوري كه مامان خورده,تا چند ساعت ديگه هم بيدار نميشه,بعدش هم چون حيدر خيلي مومنه ,مامان جلوش رعايت مي كنه, وگرنه خودش بي حجابه(اونجاي آدم دروغگو).
گفت:آخه آقام ميگه خانوم نماز و روزشون ترك نميشه.
منم كه فهميده بودم سميه هم نمازخونه,گفتم:چه ربطي داره عزيزم,يعني تو كه نماز خوني به اين امل بازي ها اعتقاد داري؟ هان؟(باز هم از همون روش تحكم استفاده كردم, درضمن كلمه امل رو خيلي تحقير آميزگفتم و موقع گفتنش قيافمو كج و كوله كردم!).
اونم كه معلوم بود تو رودرواسي گير كرده, گفت: نه!
گفتم: پس اون روسري رو از سرت بردار.
اونم با ترديد و آرومي وطوري كه لرزش دستاش كاملا" مشخص بود ,روسريش رو در آورد
گفتم:آهان,حالا شد. چقدر ناز و خوشگلي تو . حيف نبود خودتو, تو بغچه كرده بودي؟
سميه كه از تعريفاي من خر كيف شده بود با خجالت گفت:آقا شما لطف داريد,حالا چي كار بايد بكنم.
يه كم فكر كردم و گفتم كف آشپز خونه رو تميز كن, وسايل هم تو انباريه توي آشپزخونه اس.
گفت: چشم و رفت تو آشپزخونه. منم با دست ,كيرمو توي شورتم جابجا كردم( كه تابلو نشه شق شده!) و پشت سرش رفتم تو.
چند دقيقه بعد, مشغول سابيدن زمين شده بود و منم داشتم كونشو ديد مي زدم كه يه فكري به سرم زد و گفتم: چرا خودتو خسته ميكني؟ با تي پارچه اي ,تميزش كن كه سريع تموم شه.
گفت : تي هم مي كشم بعدش.
گفتم: نمي خواد بابا, همونجوري هم تميز ميشه.هر كاري من مي گم بكن.
اونم چشمي گفت و سريع رفت و تي رو آورد.
گفتم ولي محكم بايد رو زمين بكشي آ.
گفت: چشم و بعدش تي رو كفي كرد و شروع كرد به كار كردن. منم آروم آروم از پشت بهش نزديك شدم و شروع كردم به دستور دادن:اين جا رو درست بكش, يه ذره محكمتر,آهان, آفرين, اين طرفو ,آهان,...
سميه هم گوش به فرمان من,هر چي مي گفتم,اطاعت مي كرد.تا اين كه من با نقشه قبلي يه بار وقتي ميله تي رو عقب داد, با كف دستم محكم به ته اش زدم و بعد از يه داد بلند, تخمامو گرفتم و خودمو از عقب زمين زدم كه يعني تخمام تركيد!(البته جو گرفته بود منو و با پس سر زمين خوردم كه همين براي سميه, صحنه رو كاملا" واقعي كرد,چون اون تو همون حالت نيمه دولا, سريع برگشته بود و خوردن زمين منو ديد).
شروع كردم به ناله و ضجه و تخمام رو هم كماكان با دستام گرفته بودم كه سميه , خواست با سرعت از آشپزخونه بره بيرون.
تو همون حالت خوابيده و با ناله پاشو گرفتم و پرسيدم:كجا؟
با ترس گفت: خانومو صدا كنم,آقا به خدا حواسم نبود.
گفتم:نمي خواد, اگه بفهمه بهت گير مي ده و اگه چيزيم بشه يه وقت ازت شكايت مي كنه!
اونم كه درد رو تو قيافم مي ديد با بغض گفت: آخه چي كار كنم؟
گفتم :كمكم كن بلند شم برم تو اتاقم.
اونم اومد زير بغل منو گرفت و با كلي زحمت ,منو به اتاقم رسوند.(منم كه هر چي تونستم به بهانه درد زيادم, تو راه مالوندمش و وقتي هم كه به اتاق رسيديم در رو پشت سرمون بستم)
روتختم ولو شدم و با نفس نفس گفتم:فكر كنم بيمارستاني بشم.
اون بدبخت هم كه از ترس تو خودش شاشيده بود, گفت: خدا نكنه آقا ,شما خودتون دكتريد, تو رو خدا يه كاري بكنيد.
گفتم: متخصص مردا كه نيستم,ميله به اونجام خورده ,سميه دارم از درد مي ميرم,آآآآآآآآآآآآي!
زد زير گريه و گفت:آقا تورو خدا آرومتر ,خانوم بيدار نشه تو رو خدا.
گفتم: بذار ببينم چه بلايي سرم اومده .اون آينه رو بيار ,آهان ,بذار كنار تخت. خوب حالا بيا شلوارمو آروم بكش پايين, مواظب باش خيلي درد مي كنه,آآآآآآي ي ي ي ي ي ي ي.
سميه كه معلوم بود به هيچي ,جز درد من فكر نمي كنه ,اعتراضي نكرد و مو بمو كارايي رو كه مي خواستم انجام داد, تا اينكه گفتم شورتم خيلي تنگه حواست باشه آروم درش بياري.
سميه با من و من گفت: آقا مي خواين من از اتاق برم بيرون؟
منم داد زدم: آخه فكر كردي اگه مي تونستم از تو مي خواستم؟ خانوم زده تخمامو داغون كرده ,حالا ناز وادا هم داره. برو بيرون به مامانم بگو بياد.بعدم داد زدم: ماااااااااماااااااااان.
سميه كه حسابي ترسيده بود تو يه حركت غير منتظره پريد و دستش رو رو دهنم گذاشت و با التماس گفت آقا تورو خدا,جون هركي دوست دارين , باشه باشه ,هرچي شما بگين ,چشم ,غلط كردم.
منم كه با تماس سينه هاش با سينه ام ,حسابي حشري تر شده بودم,گفتم: خيله خوب ديگه, حرف نزن,هر چي بهت مي گم گوش بده,ممكنه در اثر اين ضربه و با اين دردي كه من دارم, عقيم شم,اونوقت مي دوني ديه اش چقدر ميشه؟ هان؟
گفت : خدا نكنه آقا, تو رو خدا زبونتون رو گاز بگيرين,منم هرچي بگين ,گوش مي كنم
گفتم:خوب, شورتمو آروم درآر,آهان آهان ,آرومتر, آآآخ يواش,آفرين...
خلاصه سميه شورتمو از پام درآورد و زير چشمي داشت به هيبت كير دراز و تخماي گنده ام ,نگاه مي كرد.با ناله بهش گفتم: آينه رو بگير جلوي تخمام,ببينمشون. آهان, يه ذره آينه رو بده پايين, واااااااي چرا اينجوري شدن؟
با صداي لرزون گفت: چه جوري شدن؟
گفتم:مگه نميبيني؟
گفت: چي رو ؟
گفتم: مويرگاي روي تخمامو نمي بيني كه قرمز شدن.
سميه بدبخت هم كه معلوم بود تا حالا كير و خايه نديده, گفت:آقا , تو رو خدا بگين حالا چي كار كنيم؟
با ناله گفتم:اون تلفنو بده ببينم چه خاكي به سرم كنم.
سميه هم با اون هيكل حشري كنندش آينه رو گذاشت زمين و رفت از رو ميز كامپيوتر تلفونو برام آورد......
... بهش گفتم الان به دوستم زنگ مي زنم اسمش فواده, رزيدنت اورولوژيه.
گفت:يعني چي؟
گفتم:يعني داره تخصص بيماري هاي مردا رو مي گيره.
بعد,مثلا"يه شماره رو گرفتم و الكي شروع كردم با ناله صحبت كردن(اون لحظه به خودم تلقين كردم كه طرف صحبتم(!) فواده):

.....سلام فواد, به دادم برس.......
....تخمام بد جوري ضربه خوردن(البته ما دكترا با هم به زبون پزشكي صحبت مي كنيم و اون لحظه براي اينكه سميه حرفامو بفهمه عادي حرف مي زدم .در ضمن يادتون نره ,كسي هم پشت خط نبود!) ......
......نه, جفتشون( انگار دسته تي,دو شاخ بوده).......
......آره خيلي درد ميكنه, سميه ,شورت و شلوارمو واسم درآورد و آيينه آورد ديدمشون,بدجوري چند تا مويرگ زده بيرون......
....نه بابا دوست دخترم كجا بود,كلفتمونه........
(از اينجا به بعد مخصوصا" ركيك تر حرف زدم كه واسه سميه عادي شه)
.....نه اتفاقا" كيرم از وقتي ضربه خورده ,بلند شده,فكر نمي كنم اون مشكلي داشته باشه......
(با شنيدن اسم كير ,سميه يه تكوني خورد)
.................نگو .... يعني ممكنه ؟ حالا چي كار كنم فواد ؟
.......من با اين وضعيتم كه نمي تونم....
...سميه؟ راست ميگي آ....
نه بابا ,امل ممل نيست , اتفاقا"خيلي هم روشنفكره.لازم نيست تو بهش بگي, خودم بهش ميگم.....
بعد همون جوري كه گوشي دستم بود (با ناله) گفتم:سميه برو پايين,رو تخت بشين.
اونم اطاعت كرد .
بعد هم با ناله و همراه با حالت عصبي,خيلي تند تند گفتم: سميه دكتر مي گه كيرم كه سيخ شده, نشونه خوبيه ولي درد زياد و مو يرگ هاي قرمز,نشونه هاي بدي ان.بايد سريع با كيرم ور بري تا زود آبم بياد.فواد مي گه : درضمن, اومدن آب كير برام يه جور معالجه هم هستش و اگه دير بجنبيم ممكنه كارم به عمل بكشه. زود باش كيرمو بگير تو دستت, زودباش معطل نكن.
سميه بدبخت هم خيلي سريع و با يه حالتي كه انگار كه مي خواد يه مار كبري رو بگيره, تنه كير منو گرفت تو دستش ولي انقدر دستش يخ بود كه شوكه ام كرد.
بعد از چند ثانيه كه به سردي دستش عادت كردم ,توي گوشي گفتم: فواد جان بهت زنگ مي زنم.....
.....يعني اگه آبم نيومد سريع زنگ بزنم اورژانس؟ باشه باشه, حتما". بهت خبر ميدم,خدافظ!
گوشي رو پرت كردم رو زمين و گفتم:سميه , تو رو خداهر كاري مي توني بكن كه آبم بياد, به خدا از ترس ودرد دارم مي ميرم.
سميه هم خيلي دستپاچه گفت : آقا به خدا ,بلد نيستم چي كار كنم.
گفتم: بهت مي گم, زودباش كف دستت تف كن ,مگه با تو نيستم زود باش.آهان, نه يه تف گنده تر,آهان خوبه . حالا كيرمو بگير ,نه با همون دستت تفيت ,آهان حالا آروم آروم دستت رو ببر بالا پايين, حالا هر چي مي توني تف كن رو كيرم , زودباش ديگه ,بار يكلله, همينطوري تفاتو جمع كن تو دهنت و بريز رو كيرم ,حالا يه ذره تندتر بالا پايين كن,آآآآآآآآآآآآآهان خوبه,چقدر خوب مي مالي آره , تندتر , بذار آبم بياد,......
پنج, شش دقيقه اي گذشت و سميه همچنان داشت كاملا"مسوولانه برام جق ميزد و عرق از سر و صورتش مي چكيد. منم كه ديدم الانه آبم بياد , سرش داد زدم و گفتم: بسه ديگه,آبم اينجوري نمياد. اصلا" اون تلفونو بده زنگ بزنم اورژانس............
...سميه كه انگار از لو لو ترسو ند نش, با ناراحتي و اضطراب گفت: آخه ,خودتون گفتيد اينجوري كنم, به خدا تقصير من نيست.
گفتم: اگه جاي تو يه دختر باكلاس(!) بود تا حالا ده بار آبم اومده بود,آخه اين چه مدليه ,انگار آدم آهني داره با كيرم ور ميره آخه يه نازي ,ادايي,چيه آخه خشك وخالي.
گفت:چشم ,بگيد چي كار كنم, همون طوري مي كنم.
گفتم:آخه از بس فرهنگ خونوادگيت پايينه, بعيد بدونم بتوني مثل يه دختر امروزي رفتار كني.
سميه هم كه تحقيراي من به رگ غيرتش برخورده بود,گفت: شما بگيد.
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم و گفتم: آخه چي بگم به يه املي مثل تو كه چادر چاقچور سرش مي كنه .....پاشو اون لباساتو درآر!
....................................
.........................
........ از رنگ و روش و نگاه خيره اش معلوم بود :سنكوپ كرده, با من و من گفت آآآآآآآخه آقا گناهه من جلو ..... شمااااااااااا......
نيم خيز شدم و با همون صداي دردآلود گفتم: اه اه ,كيرم توي اون فرهنگ تخميت,همين شماهاييد كه وضعيت ما اين شده.زدي بيچارم كردي, حالا مي گم يه گهي بخور خوب شه,خانوم انگار نو برشو آورده. كيرمو گرفته بودي تو دست واسم جق مي زدي هيچي نبود ,حالا لخت شدن گناه داره؟ آخه من بدبخت , چه جوري آبم بياد , هان؟
اگه لخت شي جلوم تا من با ديدن تنت (فقط با ديدن آ!) بيشتر تحرك شم تا گندي كه زدي , خوب شه, گناه كردي؟ هان؟خاك بر سر عمله بي كلاست كنن, پاشو گمشو اون تلفنو بده تا بعد حسابت رو برسم. گمشو ,آبغوره هم نگيرا.
.....سميه هم كه با بغض تمام حرفاي منو شنيد به جاي اينكه تلفنو از رو زمين برداره به آرومي و با دودلي شروع كردن به در آوردن لباساش.up:.
....................
...........
.....
وقتي داشت تي شرت رو در مي آورد,دستاش رو كه بالا داد ,ديدم پشماي زير بغلش حداقل دو سه سانت بلنديشونه و بعد از در آوردن تي شرتش ,سوتين كهنه و كرم رنگش هم توجهمو بيشتر جلب كرد(اينها از بي فرهنگيه وگرنه يه سوتين و يدونه تيغ, مگه قيمتشون چنده؟)
نگام كه به نگاش افتاد آثار دودلي رو تو چشاش ديدم واسه همين ,دوباره رو تخت دراز شدم و نگامو انداختم به سقف و با ناله بيشتري گفتم: هر وقت لباسات رو كامل در آوردي بهم بگو و بعدش هم چشمامو بستم.
اونم بعد از چند دقيقه و با صداي خيلي آرومي گفت: هيچي تنم نيست آقا....
نيم خيز شدم و ديدم لخت جلوي من وايساده و با دستاش جلوي سينه هاش و كسش رو گرفته.
گفتم: بيا جلو با كيرم ور برو .
اونم اومد جلو و به اجبار براي ماليدن كيرم دستاش رو از رو تنش ورداشت.
واااااااي چه سينه هايي! برخلاف هر چي سينه كه تا حالا ديده بودم رنگ نوكشون كاملا" صورتي بود (بعد ازاون هم ديگه نديدم).
وقتي شروع كرد به تف كردن و ماليدن كيرم ,ديدم بااين وضعيت تا اومدن آبم, زمان زيادي ندارم و از طرفي حيفم ميومد اون هيكل توپ رو با پشم و پيلي بكنم براي همين بهش گفتم: پاشو بريم حموم.
با ترس گفت: مي خواين چي كار كنين؟
گفتم:هيچي ,فكر كنم يه ذره آب گرم روي تخمام بريزم, دردش كمتر شه!
گفت:نه آقا,آب گرم خونريزي داخلي رو بيشتر مي كنه!(مرسي اطلاعات)
منم كه كم آورده بودم گفتم: من دكترم يا تو؟ براي تخم ,اينجور موقع ها بهتره با آب گرم ماساژش بدن, تا آب زودت بياد.
گفت:آخه خانوم چي؟
گفتم: پاشو بابا ,اگه بيدار شد مي گم دوست دخترمه. قيافتو كه نمي شناسه!
.......آب گرمو وا كردم و توي وان نشستم و گفتم تو هم بيا بشين تخمامو بمال.
دستامو دو طرف وان گذاشته و به ديواره وان تكيه داده بودم و آب گرم هم از شير رو پشت گردنم مي ريخت و به كس پشمالوش (تصحيح مي كنم به پشماي كسش!) و سينه اش و تلاشي كه تو خايه مالي مي كرد, نگاه مي كردم و تو فضا بودم كه بالاخره عزمم رو جزم كردم و گفتم: پاشو او ن تيغو وردار پشم و پيلياتو بزن,حالمو بد كردن.
جالبه اندفعه بدون كوچكترين مخالفتي, بلند شد و از وان بيرون رفت و شروع كرد به كفي كردن مواضع مذكور!(فكر كنم خودش از اون وضعيت بيشتر تو رنج و عذاب بود)
گفت: ميشه روتون رو اونور كنين.
گفتم: بابا من كه همه جاتو ديدم, راحت باش.
گفت:خواهش مي كنم. منم گفتم: باشه و توي وان ولو شدم.
............
سميه.
بله آقا.
مواظب باش تن نازتو زخم نكني.
سعي مي كنم آقا.
تمام موهاش رو هم با دقت بزن , چيزي نذاري بمونه ها.
..........
سميه.
بله آقا.
تو دختر خوبي هستي, من عصباني شدم اون حرفا رو زدم,ببخشيد.
..............
آقا.
بله.
دردتون بهتر شده, نه؟
آره ,آبم بياد ,بهترم ميشه.
.......
شما با دختري دوستيد ؟
نه,چطور؟
آخه,گفتيد اگه خانوم بيدار شه, مي گين من دوست دخترتونم.
خوب؟
يعني,يعني,..... مي خواستم بگم, مي شه من دوست دخترتون باشم.
چرا كه نه.
اشكال نداره؟
نه.
پشماتو زدي ؟
الان تموم مي شه.
زود باش ديگه.
چشم.
حالا واسه چي مي خواي دوست دخترم بشي؟

ادامه دارد...

نظر بدید تا ادامه شو بزارم[/font][/size]
[size=large][font=Tahoma]

فلسفه سرسره بازی این است که ما از کودکی بدانیم صعود چقدر سخت است و سقوط چقدرآسان.
11-20-2010 08:32 PM
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: